یک کوله خالی برای ۹۶

حالا وقت آن رسیده که هر آنچه در کوله پشتی سال ۹۵ بوده است را در بیاورم و کوله پشتیم را برای سال ۹۶ پر کنم. بیست و نه اسفند ماه ۹۵، مکان کافه‌ی تازه تاسیس اگور، نزدیک میدان فردوسی. همان طرف‌های ساعت ۷، مانند پارسال.

پیش از آن که شروع کنم بیش از اندازه دو دل بودم که آیا اصلا این کار را بکنم یا خیر؟ انقدر این سال پر فراز و نشیب بود که می‌خواستم اصلا راجع بهش حرف نزنم.

ابتدای سال ۹۵ شاید اصلا فکر نمی‌کردم که این سال می‌خواهد مرا به کجا ببرد، به اتفاقاتش اشاره‌ای نمی‌کنم و فقط درس‌هایش را می‌خواهم بگویم. فهمیدم که زندگی هیچ وقت، شبیه به آن چیزی جلو نمی‌رود که برنامه ریزی کردیم، یک روز صبح از خواب پا شدم، مثل روزهای عادی از خانه بیرون زدم، و بعد از آن هیچ وقت حسین سابق نشدم، دغدغه‌ها، استرس‌ها، خستگی‌ها، ناراحتی‌ها، همه و همه با یک اتفاق رنگ باخت و شکل دیگری پیدا کرد.

با کمک دوستان خوم را جمع و جور کردم و یادگرفتم که باید صبر کرد. صبر را عجیب یاد گرفتم، تمرین کردم، زندگی کردم و عجیب تر این که نتیجه‌اش را هم دیدم. قبل از آن که جلو تر بروم، یادم هست که در کوله پشتی پارسال نوشتم که:

“ یادم هست سال ۹۴ مقدار زیادی امید در جیب کوله‌ام ریختم، اما همه‌ی امیدها را روی میز کافه می‌گذارم بماند تا پیشکار کافه آن را در سطل زباله بریزد، نه این که می‌خواهم ۹۵ را ناامیدانه آغاز کنم، اما می‌خواهم بگذارم بماند تا اتفاقات بد و غیر مترقبه امیدم را ناامید نکند و بگذارم لحظه‌ها شادم کنند و غم‌هایم در همان لحظه باقی بماند. بجای امید اندکی خودخواهی در جیب کوله‌ام می‌ریزم که نگذارم افرادی (نه همه) از من سوءاستفاده کنند. ”

و این بهترین تصمیمی بود که این سال گرفتم و با آن زندگی کردم. یک بار در زندگی این تصمیم را بگیرید و به آن عمل کنید. اما برویم سراغ کرده‌ها و نکرده‌های سال ۹۵، در سال ۹۵ تنها یک سفر رفتم، با خانواده به شمال، که برای سالی که تصمیم داشتم در آن بسیار سفر کنم، بسیار بد بود، اما خوب، نمی‌شد اصلا و برای این موضوع ناراحت نیستم. بسیار عکاسی کردم تا این یکی دو ماه آخر، که دچار مشکلات درونی با عکاسی خیابانی شدم و فعلا عکس گرفتن را متوقف کردم تا ببینم چه پیش خواهد آمد. درس‌هایم را کم و بیش بیشتر می‌خوانم و کمتر کار می‌کنم، چند ماهی در شرکت کارینا مشغول به کار شدم و روی پروژه ریتمو کار کردیم، که تجربه‌ی لذت بخشی بود، ولی این همکاری ادامه دار نشد، تفو بر تحصیلات آکادمیک که انسان را از کار و زندگی می‌اندازد! :)) خیلی چیزها را نگفتم و نمی‌خواهم بگم، اما باید گفت ۹۵ سال دیوانگی، بی‌قراری، صبر، اضطراب، دردناکی، صبر، خستگی، صبر، دلتنگی، صبر، واهمه از آینده‌ای مبهم و بازهم صبر بود. صبری دیوانه وار اما درست.

کوله پشتی ۹۶ را اما خالی می‌گذارم، همه چیز همینجا در ۹۵ باقی بماند بهتر است، می‌خواهم بگذارم ۹۶ خودش هر آنچه که لازم است را به من بدهد، همانطور که ۹۵ در اوج سیاهی به بهترین سال زندگیم تبدیل شد، می‌گذارم ۹۶ خودش تصمیم بگیرد که چه مهره‌هایی در بازی شطرنجش به کار گیرد، و سعی می‌کنم نسبت به قبل در این بازی زیرک‌تر باشم، چرا که هرچه بیشتر پیش می‌رویم، زندگی سخت‌تر، جدی‌تر و حوادث بدش دردناکتر و البته قشنگی‌هایش شیرین‌تر می‌شود.

کوتاه شد، چون نمی‌خواستم بنویسم، نوشتم، چون نمی‌خواستم نانوشته باقی بماند.

باز هم ممنون که خوندید.

حسین

کوله پشتی

94

بالاخره ساعت ۷ شب روز ۲۹ اسفندماه ۹۴، برنامه‌های زندگی من به این صورت جلو رفت که تو کافه ۲۱ (از معدود کافه‌هایی که این ساعت این روز باز هستش) بنشینم و سعی کنم سال ۹۴ رو مرور کنم و کوله پشتیم رو ببندم، تا کم کم به سال جدید وارد شیم. اگه بخوام اتفاقات مهم ۹۴ رو از اوایلش شروع کنم، شروع قوی‌تر فعالیت‌های دانشجویی من با انجمن علمی کامپیوتر دانشگاهمون (اگه هنوز در جریان نیستید، من دانشجوی سال سوم رشته‌ی کامپیوتر دانشگاه خواجه‌نصیرم) بود. تو خرداد ۹۴ استارتاپ ویکند دانشگاه خواجه نصیر رو برگزار کردیم که توی دانشگاه ما به نوع خودش رویداد بزرگی بود، توی این رویداد من فهمیدم که قبول کردن بعضی‌ مسئولیت‌ها خیلی سخت و حساسه و البته فهمیدم که همیشه لازم نیست برنامه ریزی کنی، چون وقتی فکر می‌کردم کسی برای کمک بهت نیست، از جاهایی دوستانی برای کمک آمدند که فشارهای برگزاری این رویداد رو بسیار بسیار کم کردند. بهترین همکاری دانشجویی ما در این دوران رقم خورد و با تمام کمی ها و کاستی‌ها رویدادی در خور توجه برگزار کردیم و البته نیازی به گفتن نیست که آبرومندانه مشروط شدم :) فعالیت‌های دانشجوییم که از استارتاپ ویکند شروع شد، با شماره اول سری جدید نشریه عصررایانه ادامه پیدا کرد و در جشن شب یلدای دانشگاهمون به اوج رسید و من دوستانی پیدا کردم که بسیار قدرشان را می‌دانم و روزهایی در دانشگاه ساختیم که بسیار خاطره‌انگیز هستند و بیش از اندازه ممنونشون هستم، با بازگشایی انجمن اسلامی دانشگاهمون پس از هفت سال پلمب غیرقانونی و ناعادلانه، در انتخابات انجمن اسلامی شرکت کردم  و اکنون در شورای مرکزی اولین دوره‌ی انجمن اسلامی بعد از بازگشایی هستم.

از فعالیت‌های دانشجویی بگذریم، همانطور که در کوله‌پشتی سال پیش نوشتم، بخشی جدایی ناپذیر از زندگی من این روزها عکاسی و دنیای زیبا و بی‌مرز تصاویر است. برای اولین بار در زندگیم برای به تصویر کشیدن رویدادی سفر کردم و به شما توصیه می‌کنم که حتی تنهایی سفر کنید و دایره دیدتون نسبت به دنیای اطرافتون رو گسترش بدید. تصمیمی که اواخر این سال گرفتم این بود که سعی داشته باشم که اتفاقاتی را به صورت فتوبلاگ دربیاورم که سفرنامه زنجان یکی از این فتوبلاگ هاست. غیر از این سفرها ساعت‌‌ها در شهر پر از دود و درد ولی قشنگم تهران قدم زدم و عکس‌های بسیاری گرفتم که بعضی از آنها در اینستاگرام و اکانت ۵۰۰ پیکسلم منتشر شد و بسیاری از آنها ماندند تا شاید روزی به قاب دربیایند. برای اولین بار هم عکس‌هایم ارزش خبری داشتند و سیتیزن ساید فرانسه که البته یک کمپانی واسط خبری است عکس‌های من از طرفداران لیست امید در تهران رو منتشر کرد که برای کسی مثل من که هیچ مهارتی در عکاسی نداره اتفاق قشنگی بود.

زندگی من بخش دیگری نیز داشت که آن کار بود. روزهای بسیار سخت و پرکاری در فیدیلیو داشتیم و فیدیلیو ۳ رو منتشر کردیم. به دلیل فشار درسی مدتی از تیم فیدیلیو جدا شدم اما خوشبختانه بعد از سه ماه به این تیم برگشتم. در این مدت با تیم خوب فرداد پروژه نمودار رو استارت زدیم که همکاری خوبی بود با این که پروژه موفقیت چندانی نداشت.

حالا که تقریبا اتفاقات سال گذشته رو از کوله‌ام درآوردم و روی میز کافه چیدم، بهتر است که وسایل کوله سال آینده را جدا کنم و راه بیفتم که سال جدید رو آغاز کنم. در کوله‌ام فضای بسیار زیادی را به دوربین عکاسی ام اختصاص می‌دهم و سعی می‌کنم که حرفه‌ای تر عکاسی را دنبال کنم. هنوز جایی برای لپتابم هست چرا که می‌دانم که تنها وسیله‌ای که می‌تواند جیب‌هایم را پر کند همین لپتاپ است :) اما خیلی اهمیتی ندارد که چقدر پول دربیاورم چون لذت بردن از زندگی در این روزها برایم مهم‌تر است، برای همین نمی‌گذارم ۹۵ سال فشرده‌ای از لحاظ کاری باشد و بیشتر تمرکزم را روی درس‌های دانشگاه و فعالیت‌هایی که به آنها علاقه دارم مثل عکاسی و سفر می‌گذارم. یادم هست سال ۹۴ مقدار زیادی امید در جیب کوله‌ام ریختم، اما همه‌ی امیدها را روی میز کافه می‌گذارم بماند تا پیشکار کافه آن را در سطل زباله بریزد، نه این که می‌خواهم ۹۵ را ناامیدانه آغاز کنم، اما می‌خواهم بگذارم بماند تا اتفاقات بد و غیر مترقبه امیدم را ناامید نکند و بگذارم لحظه‌ها شادم کنند و غم‌هایم در همان لحظه باقی بماند. بجای امید اندکی خودخواهی در جیب کوله‌ام می‌ریزم که نگذارم افرادی (نه همه) از من سوء استفاده کنند. هنوز جا برای اعتماد در جیب کناری کوله ام هست، و به خودم و دوستانم اعتماد دارم و برایشان شادی می‌خواهم و برای رسیدن به این شادی تلاش می‌کنم. در کنار دوربینم همیشه جایی برای یک کتاب می‌گذارم، سال ۹۴ به لحاظ خواندن کتاب سال خوبی بود، اما جا دارد که بهتر شود، هنوز کتاب‌هایی هست که از نخواندشان در ۲۱ سالگی شرمنده‌ام. یک مداد و یک دفتر در کوله‌ام می‌گذارم که یادم باشد بیشتر سفرها و پیاده‌روی‌هایم را در این بلاگ بنویسم و با شما در میون بگذارم، شاید خواندنشان خالی از لطف نباشد.

شاید ۹۴ به اندازه کافی راضی کننده نبود. اما هنوز راه درازی مونده و کسی چه می‌دونه، هر روز از درون دیگ زندگی چیزهای تازه‌ای می‌جوشد.

پینوشت: عکس را کیارش فرهمند عزیزم گرفته.

در پایان یک سال

تقریبا یه سال پیش این موقع‌ها بود که کل سال ۹۲ ام رو توی سه تا برگه‌ی کوچیک خلاصه کردم، نه که اونقدر سال بزرگی نباشه، ولی اتفاق‌های هایلایتش کم بودن و بعضی‌هاش خیلی شخصی بودند، اون برگه‌ها رو هیچ کس نخوند. حالا یکسال گذشته و الان که دو روز بیشتر از سال ۹۳ باقی نمونده، درحال نوشتن این متن، دارم فکر می‌کنم که ۹۳ چطور سالی بود؟! اگه بخوام ۹۳ رو توی یه جمله تعریف کنم، ۹۳ یه داروی تلخ ولی مفید برای زندگیم بود. الان که فکر می‌کنم می‌بینم که حرف زدن راجع بهش چقدر می‌تونه دشوار باشه. اوایل، آروم و مثل باقی سال‌‌های عمرم بود. اما کم کم درس‌هاش و فراز و نشیب‌هاش شروع شد. برای اولین بار جایی که همه چیز رو به امیدواری و زیبایی بود، شکسته شدم. حرف زدن راجع بهش رو دوست ندارم و ازش می‌گذرم. اولین مشروطی زندگیم رو هم تو سال ۹۳ تجربه کردم :) تو تابستون ۹۳ یاد گرفتم که آدم‌ها برای فراموش کردن می‌تونن تا چه حد ترسناک بشن، تا چه حد می‌تونه یه آدم توی لاک خودش فرو بره و تا چه حد می‌تونه از بقیه فاصله بگیره. تابستون ۹۳ بهم یاد داد که گاهی باید خودخواه بود. ولی من هنوز یاد نگرفته بودم که چطور خودخواه باشم، خودم را غرق در کار کرده بودم و از دنیای اطرافم فاصله زیادی گرفته بودم. صبح تا شب سرکار بودم و شب تا نیمه شب به انجام پروژه‌های فریلنسریم می‌پرداختم. کارهایی بی‌کیفیت که از روحیه بدم نشئت می‌گرفت و بی‌اهمیت ترین چیز برام میزان پولی بود که به حساب بانکیم وارد می‌شد. با آغاز مجدد دانشگاه، به اتفاق‌های تازه‌ای فرصت رخ دادن دادم، باخودم فکر کردم که همه‌ی ما، روزی به اجبار مشغول انجام کاری خواهیم شد و شغلی خواهیم داشت تا گرسنه نمانیم، ولی همه نمی‌توانیم از دوران دانشگاه خود لذت ببرند، یعنی دوران دانشگاه تکرار نخواهد شد، برای همین از تیمی که حدود یکسال و چند ماه با آن همکاری می‌کردم جدا شدم و تمامی روزهایم را در دانشگاه می‌گذراندم. در دانشگاه کم کم با کسانی آشنا شدم که در طول سال قبل که برنامه‌ام تمام کار بود، تنها اسم و عکسی در فیسبوک و نام هم‌دانشگاهی برایم داشتند. هرکدام تجربه کشف کردن آدمی جدید بودند، آدمی با داستان‌های خاص خودش، با غم و شادی‌های مخصوص خودش، برایم دوستی‌هایی شکل گرفت که می‌دانم عمقشان بسیار زیاد است. ۹۳ سالی بود که تلخی‌های زیادی به من نشان داد. سال پر فراز و نشیبی که باعث شد کسانی که به ظاهر دوستند، در بین راه به کناره‌های جاده بروند و دیگر همراهیم نکنند. سالی پر از تلخی‌هایی که گاهی می‌شد از اشتباه خودم باشد، اما بیشتر اوقاتش تقصیر از من نبود، سالی بود که بارها شاکی شدم که این چه وضعیتی است؟! آیا اصلا خدا مرا هم می‌بیند؟! اما باز هم دوستی بود که مرا از تاریکی و ناامیدی نجات می‌داد و ارزش آن دوست و این دوستی برایم بی‌نهایت است.

جدای از بحث‌های شخصی، در زندگی حرفه‌ای و کاری، ۹۳ سالی پربار بود. تجربه کاری بلند مدت به صورت دورکاری با تیم بسیار خوب فیدیلیو داشتم، که همیشه درس‌های زیادی چه از لحاظ کاری، مدیریت زمان و چه از لحاظ کنترل فکر، و بهتر دیدن به من آموختند، و می‌دونم که به زودی قراره کارهای بسیار بسیار خوبی با هم بکنیم که شما هم می‌تونید منتظرش باشید. زندگی پر ریسک فریلنسری رو هم تجربه کردم، ماه‌هایی که پروژه‌ای نیست و به تبع، پولی هم نیست و ماه‌هایی که پروژه‌هایی می‌گیری و فکر می‌کنی چه قدر همه چی عالیست اما چشم انتظار دریافت، موهایت مثل دندان‌هایت سفید می‌شود! سبک زندگی جالبیست و گمان می‌کنم برای کسی چون من که دوست دارد برنامه ریزی تمام ساعات روز و هفته‌اش دست خودش باشد، بهترین سبک کار کردن است.

اما ۹۳ بخش دیگه‌ای هم داشت که می‌شه ازش به عنوان نیمه گم‌شده زندگیم یاد کنم، دنیای بی‌نهایت تصاویر. اواخر تابستان ۹۳ بود که یک دوربین حرفه‌ای نیکون خریدم. از آن موقع فصل تازه‌ای برایم شروع شد، روز‌های زیادی دوربین همراهم بود و من تنها در خیابان‌ها قدم می‌زدم و عکس می‌گرفتم، سعی می‌کردم کشف کنم، چیزایی رو ببینم که دیگران شاید نبینند و گاهی اوقات هم موفق می‌شدم، گاهی ساعت‌ها قدم می‌زدم و عکسی گرفته نمی‌شد، گاهی هم تنها پنج دقیقه بعد از شروع راه رفتن، احساس می‌کردم عکس‌هایی که می‌خواستم را گرفتم. در این بین، در مسابقه عکاسی #شهرچنار که توسط شهرداری تهران برگزار شد مقام سوم آوردم و با این‌که مسابقه کوچکی بود، اما برایم خوشایند بود که از بین ۱۱ هزار عکس، عکس من توسط هیئت داوران انتخاب شد. عکس‌هایم را بیشتر در اکانت اینستاگرامم و برخی از آنها را هم در پروفایل ۵۰۰px، با دوستانم به اشتراک می‌گذارم.

این‌همه از تلخی داروی ۹۳ گفتم. از بهترین درسش هم با شما صحبت کنم، خودتان را وقف کسانی بکنید که ارزشش را دارند و از حذف کردن آدم‌ها از زندگی‌تون ترسی نداشته باشید، یه درخت، باید گاهی هرس شه تا بتونه بهتر شاخ و برگ بده و رشد کنه. درخت دوستانتون رو گاهی هرس کنید، برگ‌‌های تازه‌ای درمیاد ;)

مرسی که کوله‌پشتی نه چندان قشنگ من رو خوندید.

سال خوبی داشته باشید.

حسین.