در پایان یک سال

تقریبا یه سال پیش این موقع‌ها بود که کل سال ۹۲ ام رو توی سه تا برگه‌ی کوچیک خلاصه کردم، نه که اونقدر سال بزرگی نباشه، ولی اتفاق‌های هایلایتش کم بودن و بعضی‌هاش خیلی شخصی بودند، اون برگه‌ها رو هیچ کس نخوند. حالا یکسال گذشته و الان که دو روز بیشتر از سال ۹۳ باقی نمونده، درحال نوشتن این متن، دارم فکر می‌کنم که ۹۳ چطور سالی بود؟! اگه بخوام ۹۳ رو توی یه جمله تعریف کنم، ۹۳ یه داروی تلخ ولی مفید برای زندگیم بود. الان که فکر می‌کنم می‌بینم که حرف زدن راجع بهش چقدر می‌تونه دشوار باشه. اوایل، آروم و مثل باقی سال‌‌های عمرم بود. اما کم کم درس‌هاش و فراز و نشیب‌هاش شروع شد. برای اولین بار جایی که همه چیز رو به امیدواری و زیبایی بود، شکسته شدم. حرف زدن راجع بهش رو دوست ندارم و ازش می‌گذرم. اولین مشروطی زندگیم رو هم تو سال ۹۳ تجربه کردم :) تو تابستون ۹۳ یاد گرفتم که آدم‌ها برای فراموش کردن می‌تونن تا چه حد ترسناک بشن، تا چه حد می‌تونه یه آدم توی لاک خودش فرو بره و تا چه حد می‌تونه از بقیه فاصله بگیره. تابستون ۹۳ بهم یاد داد که گاهی باید خودخواه بود. ولی من هنوز یاد نگرفته بودم که چطور خودخواه باشم، خودم را غرق در کار کرده بودم و از دنیای اطرافم فاصله زیادی گرفته بودم. صبح تا شب سرکار بودم و شب تا نیمه شب به انجام پروژه‌های فریلنسریم می‌پرداختم. کارهایی بی‌کیفیت که از روحیه بدم نشئت می‌گرفت و بی‌اهمیت ترین چیز برام میزان پولی بود که به حساب بانکیم وارد می‌شد. با آغاز مجدد دانشگاه، به اتفاق‌های تازه‌ای فرصت رخ دادن دادم، باخودم فکر کردم که همه‌ی ما، روزی به اجبار مشغول انجام کاری خواهیم شد و شغلی خواهیم داشت تا گرسنه نمانیم، ولی همه نمی‌توانیم از دوران دانشگاه خود لذت ببرند، یعنی دوران دانشگاه تکرار نخواهد شد، برای همین از تیمی که حدود یکسال و چند ماه با آن همکاری می‌کردم جدا شدم و تمامی روزهایم را در دانشگاه می‌گذراندم. در دانشگاه کم کم با کسانی آشنا شدم که در طول سال قبل که برنامه‌ام تمام کار بود، تنها اسم و عکسی در فیسبوک و نام هم‌دانشگاهی برایم داشتند. هرکدام تجربه کشف کردن آدمی جدید بودند، آدمی با داستان‌های خاص خودش، با غم و شادی‌های مخصوص خودش، برایم دوستی‌هایی شکل گرفت که می‌دانم عمقشان بسیار زیاد است. ۹۳ سالی بود که تلخی‌های زیادی به من نشان داد. سال پر فراز و نشیبی که باعث شد کسانی که به ظاهر دوستند، در بین راه به کناره‌های جاده بروند و دیگر همراهیم نکنند. سالی پر از تلخی‌هایی که گاهی می‌شد از اشتباه خودم باشد، اما بیشتر اوقاتش تقصیر از من نبود، سالی بود که بارها شاکی شدم که این چه وضعیتی است؟! آیا اصلا خدا مرا هم می‌بیند؟! اما باز هم دوستی بود که مرا از تاریکی و ناامیدی نجات می‌داد و ارزش آن دوست و این دوستی برایم بی‌نهایت است.

جدای از بحث‌های شخصی، در زندگی حرفه‌ای و کاری، ۹۳ سالی پربار بود. تجربه کاری بلند مدت به صورت دورکاری با تیم بسیار خوب فیدیلیو داشتم، که همیشه درس‌های زیادی چه از لحاظ کاری، مدیریت زمان و چه از لحاظ کنترل فکر، و بهتر دیدن به من آموختند، و می‌دونم که به زودی قراره کارهای بسیار بسیار خوبی با هم بکنیم که شما هم می‌تونید منتظرش باشید. زندگی پر ریسک فریلنسری رو هم تجربه کردم، ماه‌هایی که پروژه‌ای نیست و به تبع، پولی هم نیست و ماه‌هایی که پروژه‌هایی می‌گیری و فکر می‌کنی چه قدر همه چی عالیست اما چشم انتظار دریافت، موهایت مثل دندان‌هایت سفید می‌شود! سبک زندگی جالبیست و گمان می‌کنم برای کسی چون من که دوست دارد برنامه ریزی تمام ساعات روز و هفته‌اش دست خودش باشد، بهترین سبک کار کردن است.

اما ۹۳ بخش دیگه‌ای هم داشت که می‌شه ازش به عنوان نیمه گم‌شده زندگیم یاد کنم، دنیای بی‌نهایت تصاویر. اواخر تابستان ۹۳ بود که یک دوربین حرفه‌ای نیکون خریدم. از آن موقع فصل تازه‌ای برایم شروع شد، روز‌های زیادی دوربین همراهم بود و من تنها در خیابان‌ها قدم می‌زدم و عکس می‌گرفتم، سعی می‌کردم کشف کنم، چیزایی رو ببینم که دیگران شاید نبینند و گاهی اوقات هم موفق می‌شدم، گاهی ساعت‌ها قدم می‌زدم و عکسی گرفته نمی‌شد، گاهی هم تنها پنج دقیقه بعد از شروع راه رفتن، احساس می‌کردم عکس‌هایی که می‌خواستم را گرفتم. در این بین، در مسابقه عکاسی #شهرچنار که توسط شهرداری تهران برگزار شد مقام سوم آوردم و با این‌که مسابقه کوچکی بود، اما برایم خوشایند بود که از بین ۱۱ هزار عکس، عکس من توسط هیئت داوران انتخاب شد. عکس‌هایم را بیشتر در اکانت اینستاگرامم و برخی از آنها را هم در پروفایل ۵۰۰px، با دوستانم به اشتراک می‌گذارم.

این‌همه از تلخی داروی ۹۳ گفتم. از بهترین درسش هم با شما صحبت کنم، خودتان را وقف کسانی بکنید که ارزشش را دارند و از حذف کردن آدم‌ها از زندگی‌تون ترسی نداشته باشید، یه درخت، باید گاهی هرس شه تا بتونه بهتر شاخ و برگ بده و رشد کنه. درخت دوستانتون رو گاهی هرس کنید، برگ‌‌های تازه‌ای درمیاد ;)

مرسی که کوله‌پشتی نه چندان قشنگ من رو خوندید.

سال خوبی داشته باشید.

حسین.

دانشجو…

روز دانشجو مبارک!

دیروز* ۱۶ آذر و به تقویم رسمی مملکت، روز دانشجو بود! من هم تقریبا چیزی حدود یکسال و دو سه ماه هست که با تحصیل در رشته مهندسی کامپیوتر، گرایش نرم‌افزار دانشگاه خواجه‌نصیر دانشجو محسوب می‌شم، به نظرم اومد که به مناسبت شانزدهم آذر ماه، ۱۶ درسی که از دوران دانشجوییم تا الان یاد گرفتم رو بنویسم.

*توضیح: این مطلب رو می‌خواستم روز ۱۶ آذر به اشتراک بگذارم، اما متاسفانه بلاگم با مشکلی روبرو شد که ممکن نشد.

سعی کنید با همه دوست باشید

تو دانشگاه از هر شهر و نژادی، دوستان و هم‌کلاسی‌های زیادی خواهید داشت، هر شهر و قومی عقاید و رفتارهای خودش رو داره، خودتون رو به واسطه اقامت در شهری خاص، یا داشتن نژاد خاص بالاتر ندونید و سعی کنید به همه احترام بگذارید! شاید بگین نژادپرستی از بین رفته ولی به صورت پنهان هنوز هم گاهی دیده می‌شه!

به عقاید دوستانتان احترام بگذارید

شما مذهبی هستید، یکی لاییک هست، یکی هیچ علاقه‌ای به صحبت راجع به این مسائل نداره، یکی اصلا راجع به این مسائل فکر نمی‌کنه، یکی بسیجیه، یکی اصلاح‌طلب، یکی اصول‌گرا! مهم نیست، به عقاید دوستاتون (هم‌دانشگاهی‌هاتون) احترام بگذارید!

به عقاید خودتونم احترام بگذارید

این که می‌گم به عقاید دیگران احترام بگذارین به این معنی نیست که بگذارین دیگران هر حرفی راجع به عقایدتون بهتون بزنن و شما هم هیچی نگید، موقعی که بحثی شکل گرفت‌ تو این بحث شرکت کنید و عقاید خودتون رو مطرح کنید!

مشروطی به شما به شدت نزدیک است!

مشروطی شتریه که اگه دانشجوی درسخونی نباشید دیر یا زود در خونتون می‌خوابه، خود ترمی که مشروط شدین شاید خیلی خوب و خوش به دور از فعالیت‌های علمی گذشته باشه، ولی ترم بعدش از لحظه انتخاب واحد تا لحظه پاس شدن همه ۱۴ واحدی که اخذ کردین به سختی می‌گذره! پس تا می‌تونین مشروط نشین :)

سال‌بالایی‌ها را دوست بدارید!

همیشه برای انتخاب واحداتون با سال‌بالایی‌هاتون مشورت کنید، ولی دقت کنید که با چه تیپ سال‌بالایی‌ای مشورت می‌کنین! سال‌بالایی درسخون استادایی رو معرفی می‌کنه که بهتر درس می‌دن، سال‌بالایی تنبل هم استادایی رو معرفی می‌کنه که خوب‌تر نمره می‌دن، حالا این شمایین که باید انتخاب کنید چه تیپ استادی رو می‌خواین؟ علم بهتر است یا نمره؟! :)

دانشجو باشید

دانشجو بودن فقط درس خوندن نیست، سعی کنید به بقیه مسائل هم توجه کنید. مسئولین دانشگاه همیشه یه دانشجوی سربه‌زیر رو دوست‌دارن که آسته بره بیاد درسشو بخونه مدرکش رو بگیره بره! ولی خوب شما سعی کنید حواستون باشه که تو دانشگاه قرار نیست فقط یه رشته مهندسی، فلسفه، هنری یا چیز دیگه‌رو یاد بگیرید. دانشگاه کلی درس دیگه‌هم برای آدم داره!

ساکت نباشید!

ازینکه حرفاتون رو بزنید نترسید، از این‌که به وضعیت بد دانشگاهتون اعتراض کنید نترسید، اگه چیزی خرابه سعی کنید بقیه رو با خودتون همراه کنید تا بتونید درستش کنید. شما حداقل ۴ یا ۵ سال دوران دانشجویی‌تون رو تو اون دانشگاه می‌گذرونید، پس سعی کنید ساکت نباشید!

با اساتید دوست باشید!

موردهای بسیاری دیده شده که دانشجو‌ها با اساتید سر چیزهای کوچیک و بی‌اهمیت در می‌افتن، از لحن صحبت در کلاس یا خود دانشمند پنداری گرفته، تا سعی به ضایع کردن یک استاد تو جمع، یه تیکه بی‌دلیل برای یه خنده‌ی سطحی و مسخره سرکلاس می‌تونه به قیمت افتادن یک درس اصلی و مهم برای شما تموم شه، در ضمن اساتید، هرچند قبول دارم بعضی‌هاشون سطح علمیشون به قدر ادعاشون بالا نیست، ولی سن و تجربشون از ما بالا تره، پس بهشون احترام بگذاریم و باهاشون دوست باشیم :)

چاپلوس نباشین!

مشخصه :) اکثر دانشجو‌ها از دانشجوهایی که آویزون اساتید می‌شن بدشون میاد. به نظرم حق هم دارن!

برای نمره هرکاری نکنید!

به نظرم عزت‌نفس آدم مهم‌تر از اینه که برای گرفتن یه نمره دست به هرکاری بزنه، از خراب کردن بقیه دانشجو‌ها گرفته تا چاپلوسی اساتید و عریضه‌نویسی ته برگه‌ی امتحان، صف کشیدن پشت در اتاق اساتید و … از صفر که پایین‌تر نمره نداریم! یه ترمه دیگه :) ترمه بعد جبران کنید!

کار نکنید!

کار کردن به صورت پارت‌تایم برای هرجایی در دوران دانشجویی، نوعی بیگاری از دانشجو برای شرکت مربوطه و قراردادن چندرغاز پول ناقابل در کف دست دانشجو در انتهای برجه. اگه درکارتون حرفه‌ای هستید و پول خوبی درمیارید بحثش جداست، در غیر این صورت تا حد امکان تو دوران دانشجویی‌تون کار نکنید!

لذت ببرید!

دوران دانشجویی‌تون محدوده، ولی می‌تونید ازش تا جایی که ممکنه لذت ببرید، دوستای هم‌فکر و هم‌فاز خودتون رو پیدا کنید، باهاشون سینما و کافه و پارک و گردش برید، تو برنامه‌های فوق‌برنامه دانشگاه شرکت کنید و تا می‌تونید از دوران دانشجویی‌تون لذت ببرید!

گاهی عاشق بشید

اون‌قدرا هم که باید سر به زیر نباشید، اگه از کسی خوشتون میاد باهاش مطرح کنید، شاید اونم ازتون خوشش بیاد؟! :) ولی تو انتخاب کسی که احساس می‌کنید دوستش دارین دقت کنید، این مسائل به اون سادگی که فکر می‌کنید تموم نمی‌شن!

مراقب حرف زدنتون باشید

چرا؟ چون گاهی خیلی ساده یه حرفی رو می‌زنید که شاید به نظر خیلی بد نیاد، ولی ممکنه آدم‌های زیادی ازتون دلخور بشن و حتی به روتون هم نیارن. تو انتخاب کلمات در جمع‌ها دقت کنید. این مسائل ساده باعث خیلی دلخوری‌ها تو دانشگاه می‌شه.

خودتون باشین!

اگه آدم رکی هستید، اگه آدم سربه‌زیری هستید، اگه آدم صادقی هستید، اگه آدم مغروری هستید، برای باز کردن جای خودتون تو دل دیگران خودتون رو تغییر ندید، شما سال‌ها با این خصلت‌ها بزرگ شدین و خو گرفتین، تغییر دادن مقطعی این خصلت‌ها یه نوع دورویی رو تو آدم ایجاد می‌کنه. پس تا می‌تونید خودتون باشید، دوستاتون با توجه به شناختی که ازتون پیدا می‌کنن، بیشتر دوستون دارن، حتی اگه رک باشین و خیلی وقت‌ها نابودشون کنید! :)

دانشجویی بهترین دوران زندگیه

دوستاییم که بیشترین ارتباط رو باهاشون داشتم، می‌دونن که دوران دانشجویی پر فراز و نشیبی رو داشتم، لحظه‌های خیلی زیادی رو خندیدیم و شاد بودیم، لحظه‌های زیادی هم مشکلاتی لبخند و از لبمون برد و خستمون کرد، گاهی بریدیم، گاهی گریه کردیم، گاهی هم از خدا شاکی شدیم که این چه وضعشه؟! ولی با تمام این وجود می‌گم دانشجویی بهترین دوران زندگیه، دوران گذر از بچگی به دنیای بزرگ‌هاست، به بیست‌سالگی وارد می‌شیم و باید بدونیم که به زودی مسئولیت زندگی خودمون شاید آدم‌های دیگه‌ای که به زندگیمون وارد می‌شن به گردنمونه. پس تا می‌تونید دانشجویی کنید!

ممنون که این نوشته رو خوندید!

شاید جاهاییش غلط باشه، منظورم نصیحت هم نبود، چیزایی رو نوشتم که تو ذهنم شکل گرفتند.

حسین.

ما ها انسانیم، نه ابزار کامجویی

چند روز پیش یکی از دوستانم عکسی در اکانت فیسبوکش به اشتراک گذشته بود که سخنی از رنه دکارت رو بیان می‌کرد:

در سرزمینی که در آن تفکیک جنسیتی از کودکی صورت گیرد، دخترانش پسرانش را گرگ تصور می‌کنند و پسرانش دخترانش را طعمه… در اوج گرایش و کشش با پیش زمینه‌ای آلوده عاشق می‌شوند، بدون هیچ شناختی. عشق می‌میرد و ارتباط نابود، مردانش تنوع طلب می‌شوند و زنانش مرد ستیز.

خوب، اصل حرف از نظر من مشکلی نداره و تا حدودی باهاش موافقم چندی بعد یکی از هم‌دانشگاهی‌های با طرز فکر و اندیشه مذهبی با بیان روایاتی از ائمه و احادیث این حرف رو رد می‌کرد و می‌گفت که جمله غلطه و زن و مرد نباید اختلاطی داشته باشند، با طرز فکر اون دوستمون هم کاری نداشتم تا جایی که بیان کرد:

 من با این طرز فکر مخالفم که زن و مرد باید اختلاط داشته باشن تا مردها بتونن از هر زنی که دلشون خواست کامجویی کنن ، امروز با یکی فردا یکی دیگه ، امروز از لبخند یه خانوم لذت ببرن فردا یکی دیگه یا اینکه نه اصلن یکی کمه چند تاشون باید همزمان باشه و …

خوب، بیان این حرف شاید تحت لقای مذهب و اندیشه‌های مذهبی برای این هم‌دانشگاهی عزیزمون توجیه بشه، ولی من می‌خوام صرفا از جهت انسانی بررسی کنم، ما ها قبل از اینکه جنسیت مرد یا جنسیت زن باشیم انسانیم. من یک پسرم، در روز با آدم‌های زیادی هم در ارتباطم. عده‌ای دخترند و عده‌ای پسر، در دانشگاه، در محل کار، تو فامیل و سایر آشنایان. در این ارتباطات روزانه با هم می‌خندیم، شوخی می‌کنیم، حرف می‌زنیم. در دانشگاه با هم‌کلاسی‌های دختر و پسرمون بحث علمی سیاسی، اجتماعی و غیره می‌کنیم. اما هیچ‌وقت هدفمون از این اختلاط کامجویی نیست! اصولا هدف صحبت آدم‌ها با هم دیگه کامجویی نیست! اصلا کامجویی یعنی چی؟ یعنی من لبخند یک دختر رو دیدم باید تو ذهنم احساس خاصی داشته باشم یا هورمون خاصی از بدنم دچار واکنش بشه؟ خوب اگه واقعیت اینه، چه فرقی بین انسان و سایر حیوانات وجود داره؟ این که به آدم‌ها قبل از این که به عنوان یک انسان نگاه کنی به عنوان یک جنسیت نگاه کنی، بیشتر از یه مریضی ذهنی نشئت می‌گیره. اگه دید یک انسان نسبت به اختلاط زن و مرد کامجویی باشه، تو محل کارش، یا تو محل تحصیلش، اصلا قابل اعتماد نیست، چون هیچ‌کس دوست نداره به دید یه ابزار برای کامجویی دیگران بهش نگاه بشه. ممکنه تو محل کار همکار خانمت بهت لبخند بزنه، یا هم‌کلاسی دخترت به شوخی‌ای که کردی، بخنده، اما حتما حریم خاصی وجود داره که اگه بخوای پات رو ازش فراتر بگذاری اتفاقات خوشایندی نخواهد افتاد.

روابط روزانه آدم‌ها جدای از جنسیتشون در چارچوب این حریم‌ها شکل می‌گیره، دیدمون نسبت به آدم‌ها رو بد نیست توش یه بازنگری داشته باشیم.

تجربه، در مورد کار در زمان تحصیل تو دانشگاه

چند وقت پیش یکی از دوستان هم‌دانشگاهی با جدیت تصمیم گرفته بود که در کاری مشغول شه و داشت با من در این مورد مشورت می‌کرد. چند روز بعد این اتفاق از جانب دوست دیگه‌ای هم تکرار شد. الان سال دوم دانشگاه رو شروع می‌کنیم. من در سال گذشته با جدیت کار کردم. کار کردن لذت بخشه، اگه تو حرفه‌ای باشی که بهش علاقه داشته باشی و حقوقت هم نسبتا مناسب باشه. اما مسئله‌ای که مطرحه اینه که تو با کارکردنت تو زمان تحصیلت تو دانشگاه چه چیزایی رو بدست میاری و چه چیزایی رو از دست می‌دی؟ برای من که از زمان کنکورم هم کار می‌کردم، شاید چیزی که اون موقع از دست دادم ترازهای خوبم بود توی آزمون‌های قلمچی و سنجش بود و تراز پایین یعنی رتبه بدتری که بدست آوردم، اما کار کردن توی اون بازه من رو با آدم‌هایی آشنا کرد که مسیر حرکتم توی آینده رو به خوبی نشونم دادند. و نتیجه‌ای که حاصل شد برام قابل قبول بود، پس من با کار کردن در زمان کنکورم ضرر نکردم. وقتی دانشگاه و درس‌هاش شروع شد، من تصمیم گرفتم به صورت پاره‌وقت به کارم ادامه بدم. این اولین اشتباه من بود. کار به صورت پاره‌وقت برای یک دانشجو به این معنی بود که حجم کاری بسیار بالایی رو در زمانی کم انجام بدی و درنهایت هم حقوقی نه چندان جالب ( در قد و اندازه یه دانشجو ) دریافت کنی و در این بین همیشه استرس نرسیدن کار یا کارهای فورس رو داشته باشی، این عملا آرامش لازم برای تمرکز روی درس‌هات رو ازت می‌گیره. اشتباه دوم چی بود؟ این‌که برای رسیدن به درآمد بیشتر، بیشتر کار کنی، همه‌ی آدم‌ها به پول علاقه دارند، وقتی بعد این‌که مدت‌ها پدرت خرج زندگیت رو داده بتونی پولی که برای خرج خودت می‌خوای رو خودت دربیاری، به یه لذتی می‌رسی که شاید تا اون موقع کسبش نکرده بودی. بنابراین تلاش می‌کنی که بیشتر پول دربیاری. برای این‌کار بیشتر کار می‌کنی و کم کم یادت می‌ره که تو یه دانشجو بودی. درس‌ها روی هم انباشته می‌شن و ناگهان متوجه می‌شی که مشروط شدی و نزدیک به نصف واحد‌هایی که تو ترم برداشته بودی رو افتادی. به عنوان یه کسی که این مسیر رو تو سال گذشته رفت، کار کردن تو زمان تحصیل شاید باعث بشه بتونی چیزایی که دوست داری رو بدست بیاری و راحت بخریشون، یا بتونی یه پس‌انداز خوب برای خودت داشته باشی، یا اینکه حتی کلی روابط با آدم‌های مختلف تو زمینه کاریت پیدا کنی، اما هیچ‌وقت نمی‌شه با یه دست دوتا هندونه رو برداشت. همیشه توانایی‌های خودت رو در نظر داشته باش و بعد تصمیم بگیر، شاید کارکردن دربازه تحصیل تو دانشگاه برای خیلی از دانشگاه‌های غیر حضوری و آزاد و پیام‌نور ممکن باشه، ولی به من ثابت شد که تو دانشگاه دولتی نمی‌شه. پس تا می‌تونین بچسبین به درس‌هاتون. برای کارکردن همیشه فرصت دارین. ولی برای لذت بردن از دوران دانشگاه فقط ۳ ۴ سال دیگه وقت دارین. پس ازش لذت ببرین.

شاید از نظرتون اینا خیلی درست نیاد. فقط داشتم بلند بلند فکر می‌کردم.

حسین.

باید ایران را دید!

MustSeeIran

به تازگی کاربران توییتر هشتگی جدید را با نام #MustSeeIran ایجاد کرده‌اند. کاربران ایرانی در این اقدام، تصاویر نقاط زیبا و تاریخی و توریستی  شهر خود را با هشتگ #MustSeeIran توییت می‌کنند تا سایر افراد و به خصوص توریست‌های خارجی برای بازدید این مناطق جذب شوند، شاید باورتان نشود ولی اگر اندکی به مشاهده تصاویر ارسال شده در این هشتگ بپردازید سر حال آمده و در پاره‌ای از مواقع باور نمی‌کنید که این مناظر مربوط به طبیعت کشور خودمان، ایران باشد!

شما هم در هر شبکه اجتماعی‌ای که هستید با هشتگ #MustSeeIran تصاویر مناظر زیبا و نقاط تاریخی شهر خودرا ارسال نمایید و به این حرکت مردمی بپیوندید، شاید اینگونه خودمان به صنعت توریسم و گردشگری کشورمان کمکی کرده باشیم.

حسین.

پی‌نوشت: تصویر پس‌زمینه کلیسایی تاریخی در شمال ایران، از اکانت توییتر @PersianFarzad.

بوت‌استرپ نه!

Bootstrap_NO

این روزها فرمورک‌های سی‌اس‌اس زیادی در دنیای وب یافت می‌شود. اکثر این فرمورک‌ها به هدف کمک به راحتی کار برنامه نویسان و طراحان وب ایجاد شده اند تا از کندی کار ناشی از نوشتن استایل برای ایجاد گریدها، رنگ بندی لینک‌ها، سایز فونت هدینگ‌ها و سایر بخش‌های سایت جلوگیری کنند، همچنین برخی از آن‌ها دارای اسکرپت‌های جالبی هستند که در پاره‌ای از مواقع به شدت به پیشروی سریع روند کار کمک می‌کند.

یکی از فرمورک‌های معروف که موضوع بحث من می‌باشد، بوت‌استرپ نام دارد، این فرمورک توسط دو نفر از کارکنان توییتر طراحی و ساخته شد و هنوز هم توسط این دو نفر و البته چندی هزار نفر که به صورت متن باز به توسعه این فرمورک کمک می‌کنند به حیات خود ادامه می‌دهد. در نگاه اول شاید بوت‌استرپ یکی از کامل‌ترین و بهترین فرمورک‌ها باشد، شاید اولین گزینه‌ای که بسیاری در شروع پیکربندی یک وبسایت به آن می‌پردازند ایجاد گریدها بر اساس این فرمورک است، اما از نظر من دلایل بسیاری وجود داره که بهتر است از بوت‌استرپ استفاده نکرد. چند مورد از آنها رو در ادامه مطلب با شما در میان می‌گذارم، این‌ها نظرات شخصی من هستند و من هیچ دشمنی و خرده‌حساب شخصی با جناب بوت‌استرپ ندارم. :)

ادامه مطلب

Free Iranian Soldiers

چند روز پیش، گروهکی تروریستی به نام جیش العدل، که خود را حامی قوم بلوچ در سیستان می‌نامد، ۵ سرباز بی‌گناه مرزبان را گروگان گرفت، این گروهک این ۵ سرباز را مزدوران حکومت ایران می‌داند!

طبق معمول، پیش از آنکه خبرگزاری‌ها پوشش خبری خاصی از این مسئله بدهند، کاربران توییتر شروع به نقل این خبر کردند و به سرعت این خبر مهم پخش شد، پس از گذشت چند ساعت، کاربران با استفاده از هشتگ #FreeIranianSoldiers توییت‌های خود راجع به ۵ سرباز ربوده شده ارسال کردند و در میان سکوت خبرگزاری‌های داخلی (مثل صداوسیما که تنها خبری نهایتا ۳۰ ثانیه ای منتشر کرد) و خبرگزاری خارجی که خود را مدافع حقوق بشر و ضد تروریسم می‌دانند (!)، هم‌دردی خود را با سربازان و حتی خانواده‌های آنها ابراز داشتند و به دنیا نشان دادند که مردم ایران نه تنها با تروریسم و تروریست هیچ ارتباطی ندارند بلکه تا چه حد از آن متنفرند. این درحالی بود که حتی شبکه فارسی BBC در گزارشی گروهک جیش العدل را گروهکی نامید که دولت ایران (نه مردم آن) آن را تروریستی می‌داند!

جزئیات بیشتر این حرکت مردمی که باعث شد این هشتگ دوبار وارد بخش ترند (موضوعات داغ) توییتر شود را می‌توانید در این مطلب از وب‌سایت رسانه‌های‌اجتماعی ببینید.

بگذریم، هدف من از این پست، به اشتراک گذشتن برخی توییت‌های زیبایی بود که کاربران توییتر فارسی منتشر کردند:

ادامه مطلب

دانشگاه، کار، تجربه‌های جدید

اگه بخوام روزها و سال‌های زندگیم رو براساس میزان تجربه کسب شده طبقه بندی کنم، قطعا ۱۸ سال گذشته رو در یک دسته قرار می‌دم و ۷ ماه اخیر رو تو دسته دیگه ای می‌گذارم. ۱۸ سال گذشته من چیزهای خیلی زیادی یاد گرفتم، از راه‌رفتن و حرف زدن تو دوران کودکی گرفته، تا دوچرخه سواری، حروف الفبا، جمع و ضرب، ریاضی، هندسه، تا اینکه چطور بتونم انتگرال نامعین بگیرم (!)، هر روز چیزهای جدید و جدیدتری دیدم و تجربه‌های بیشتری کسب کردم، به حرفه طراحی و توسعه وب علاقه‌مند شدم و سعی کردم یادبگیرمش و بتونم بخوبی ازش استفاده کنم، اما همیشه تو این ۱۸ سال یک تکه از پازل گم شده بود، این‌که چطور باید با دیگران تعامل داشت، این‌که چطور باید زندگی کرد؟ چه چیزی شما رو تو مسیر پیشرفت و موقعیت قرار می‌ده، و بلعکس چه چیزی به سرعت شما رو به نابودی می‌کشونه؟!

من تا قبل از این ۷ ماه هم به کار مشغول بودم، اما به صورت فریلنس، و شرایط طوری بود که من کمترین برخورد رو با مشتری داشتم، این به ذهن من این رو القا می‌کرد که من بهترین کار رو انجام می‌دم و هیچ‌وقت هیچ نظر، یا کاری بهتر از این نیست، یا در مدرسه در برخورد با دوستان، باید قبول کرد که محیط بسته‌ای که افرادی ثابت چندسال در کنار هم در آن زندگی کنند، چیز زیادی از تعامل با دیگران و جامعه به آدم یاد نمی‌دهد، درست است حرفی کوچک سرکلاس، یا یک اشتباه ساده در محیط مدرسه، ممکنه شما رو تو دردسر بندازه، اما اکثر مواقع زندگی روی بی‌رحم خودش رو بهت نشون نمی‌ده، این باعث می‌شه که فکر کنی همیشه همینطور خواهد بود، همیشه راهی برای فرار از تنگنا هست، اما زندگی واقعی اینطور نیست.

توی این ۷ماه زندگی در محیط کار و همین‌طور دانشگاه، چیزهای زیادی رو به من یاد داد، شما در محیط کار با افراد بسیاری سروکار دارید، از آبدارچی و مستخدم گرفته (که همیشه احترامشون واجبه) تا امورمالی، مدیریت، سایر همکاران، هیچ‌کدوم ازین افراد هم ملزم به احترام گذشتن به شما نیستند، تا زمانی که خودتون به خودتون احترام بگذارید، هیچ‌کس وظیفه ندارد که شما را حمایت کند، در واقع طبیعی است که هرکس هوای خودش را بیشتر داشته باشد! شمایید که باید گلیم خودتون رو از آب بکشید بیرون! حتی ممکن است کوچک ترین حرفی، یا یک اشتباه ساده، روی بی‌رحم زندگی رو بهتون نشون بده! آن وقت بود که یاد گرفتم حرف زدن و نحوه رفتار، مهم است، حتی یک حرف ساده، زندگی خیلی جدی تر از چیزی است که ما فکر می‌کنیم، و اکثرا این را دیر می‌فهمیم. اکنون که به چند ماه گذشته فکر می‌کنم، میبینم که نحوه رفتار و برخوردم هر ماه و هر هفته و هر روز و هر ساعت، تغییر می‌کنه، نه اینکه از یه حالت به حالت دیگه تبدیل بشه، بلکه از شکلی خام و ناپخته و نسنجیده، هر روز پخته تر می‌شه، و این رفتار خام هنوز هم سال های سال باید بگذره که پخته بشه و تجربه‌های جدیدی کسب کنه و بشه روش حساب باز کرد!

خیلی هم خوب! بهترین بخش این چندماه، زندگی در محیط دانشگاه بود، چیزی که در ابتدا به آن علاقه ای نداشتم، البته هنوز هم به درس خواندن چندان علاقه ای ندارم! دانشگاه فرصتی بود برای آشنایی با اخلاقیات مختلف دیگران، دیدن فرهنگ‌های مختلف، پیدا کردن دوستان زیادی از همه‌ی نقاط ایران، تجربه ای که به صورت مجازی قبل تر در توییتر کسب کرده بودم (و باید اعتراف کنم دوستان خیلی خوبی هم پیدا کردم!)، دانشگاه به من این فرصت رو داد که فکر کنم چطور باید زندگی رو ادامه داد، به این فکر کنم که مشکلات بچگانه‌ی ما کم کم بزرگ‌تر می‌شه، این‌که حل کردن مشکلات جدی تر می‌شه، این‌که باید به دیگران فرصت داد، زود از دیگران به دل نگرفت، زود کسی رو قضاوت نکرد! بگذریم، دانشگاه به من این که چطور انتگرال معین بگیرم هم یاد داد، اما متاسفانه من خوب نفهمیدم :)!

خیلی‌ها به من گفته بودند، ولی طبق معمول، طبق قانون نانوشته انسانی که هرکس تا چیزی رو تجربه نکنه و خودش بهش نرسه قبول نمی‌کنه (!)، این رو فهمیدم که دانشگاه جایی نیست که فقط توش یادبگیری چطور انتگرال بگیری! جایی که باید یاد بگیری چطور زندگی خودت رو ادامه بدی، و چطور با دیگران ارتباط برقرار کنی و رفتار خودت رو به بهترین صورت، شکل بدی.

البته شاید این مطلب از نظر خیلی‌ها مسخره بیاد، اما فقط خواستم تجربه‌های شخصیم رو به اشتراک بگذارم.

ممنون.

حسین.

سلام!

سلام، این دومین باریه که این بلاگ به دنیا می‌آد! سری قبل روی دامنه ehosein.com بود که خوش بختانه مرحوم شد!

نوشتن از کارهایی که خیلی بهش علاقه دارم، خیلی وقت هم بود که می‌خواستم این کار رو شروع کنم، هربار که نوشته‌های خوب بلاگر های دیگه رو می‌دیدم بیشتر به اینکار تشویق می‌شدم، اما هربار مسئله‌های مختلف مثل کار، درس، امتحان و… من رو از این کار باز می‌داشت! در هر حال من تونستم دوباره این مکان رو برای نوشتن راه اندازی کنم. قالب این بلاگ رو هم خودم چند وقت پیش به منظور دیگری طراحی کرده بودم، بسیار ناقصه و ایرادات زیادی داره، ولی برای شروع بد نبود با چند تغییر کوچیک تونستم این لباس رو برای این بچه خردسال آماده کنم.

امیدوارم که این بار بتونم به نوشتن ادامه بدم!