دورکاری با طعم قهوه و چیزهای دیگر

 

A post shared by Zahir.café۱ (@zahir.cafe1) on

شاید به نظرتون خیلی شبیه فیلم‌های هالیوودی و زندگی استارتاپی به سبک سیلیکون ولی و خفن بیاد که هرروز لپتاپتون رو بندازید توی کولتون رو برید توی یه کافی‌شاپ بنشینید و قهوه محبوبتون رو سفارش بدید و ساعت‌ها بنشینید و برنامه نویسی کنید و بعدم صورتحساب رو حساب کنید و برگردید خونه. از نظر بعضی‌ها هم این کار جز پول دور ریختن چیزی نیست و اصلن چه کاریه بنشین خونه کارت رو بکن دیگه، پولت رو هم سیو می‌کنی و نظر سومی هم هست که می‌گه این‌کارا مال بچه پولداراست! :)) ولی خوب من بچه پولدار نیستم و یه دانشجوی ساده‌ام که استارتاپ خاصی نداره و فقط به صورت پارت‌تایم روی یه سری پروژه به صورت دورکاری (ریموت) همکاری می‌کنه و البته ذکر کنم که اکثر اوقات کاریم رو در کافه‌های مختلف شهر تهران می‌گذرونم و به نظرم جالب اومد که در مورد این نحوه کار کردن بنویسم و حتی یه سری از کافه‌ها رو که مناسب‌ترن بررسی کنیم.

قبل از این که شروع کنیم می‌خوام راجع به دلایلم برای این کار صحبت کنم، از نظر منطقی این دیدگاه صحیحه که شاید از نظر هزینه به صرفه نباشه، من هم قبول دارم، ولی وقتی راندمانم وقتی با پیژامه پشت مانیتور ۲۴ اینچیم نشستم و مادر عزیزم هر یه ساعت برام میوه پوست کنده میاره و حس می‌کنم تمام وقت دنیا رو در اختیار دارم، خیلی کمتره تا وقتی می‌دونم برای نشستن توی این مکان قراره هزینه پرداخت کنم و محدودیت زمانی دارم، از طرفی موقع کار ریموت، اگه توی شرایطی زندگی می‌کنید که مثلا تو خونه اطاق مستقلی ندارید، همه‌ی اجزای موجود تو محیط می‌تونه تمرکز رو از شما بگیره و البته به این موارد، خرید نون، شیر، پاشو یه دقیقه از اطاقت بیا بیرون مهمون اومده زشته و … رو هم اضافه کنید. ولی به شخصه موقع شب توی خونه راندمان قابل قبولی دارم چون عواملی که تمرکز رو از بین می‌بره وجود ندارن و البته یه ددلاین زمانی طبیعی‌هم داریم، داره صبح می‌شه! همینطور اگه گیک قهوه و مواد غذایی خوشمزه باشید ولی مثل من توانایی و استعداد درست کردنشون توی خونه رو نداشته باشید، می‌تونید توی کافه هر وقت هوس کردید روی میزتون داشته باشیدش، بدون این که وقتی صرف این بکنید که درستشون کنید.

مسئله دیگه‌ای که مطرحه اینه که توی دورکاری با افرادی که همکاری می‌کنید تعامل حضوری کمی دارید، اگه تمام زمان کار کردنتون رو کنج اطاقتون توی خونه بگذرونید کم کم خودتون رو از زندگی اجتماعی محروم می‌کنید و دچار انزوا، خستگی و کسلی می‌شید که حتی ممکنه باعث بشه کلا بیخیال این سبک زندگی بشید، ولی من توی کافه‌ها آدم‌های مختلفی رو می‌بینم، بعد دو سه بار سر زدن به یه کافه با کارکنانش رفیق می‌شم و یه جورایی یه هوایی هم به کله‌تون می‌خوره. بازم بگم توی این متن نمی‌خوام بگم این سبک  خوبه، ولی به عنوان کسی که در مجموع (البته بازه‌هایی کارمند بودم) بیشتر از یکساله که این مدلی زندگی می کنم یه نوع اشتراک گذاری سبک زندگیه.

ادامه مطلب

یک ساعت خاموشی، برای طبیعت

هم‌زمان با رویداد جهانی ساعت زمین، ۵ فروردین ۱۳۹۵ تهران نیز مانند سایر شهرهای جهان از ساعت ۸:۳۰ تا ۹:۳۰ چراغ‌های برخی از مکان‌های مهم شهر را خاموش کرد، تا در این حرکت همراه شود، به نقل از ویکی‌پدیای فارسی، «ساعت زمین یک رویداد جهانی سازماندهی شده توسط صندوق جهانی طبیعت (به انگلیسی: World Wide Fund for Nature) است. خانواده‌ها و کسب و کار با خاموش کردن چراغ‌ها و سایر دستگاه‌های الکتریکی غیر ضروری خود به مدت یک ساعت آن را یادآوری می‌کنند و آرمان نخست این اقدام این است که آگاهی دربارهٔ تغییرات آب و هوایی و نیاز به مصرف محتاطانه انرژی در جهان ابقا شود.»

من هم چند دقیقه‌ای مانده به این رویداد به پل طبیعت رفتم و چند عکس گرفتم که با شما به اشتراک می‌گذارم.

پل طبیعت قبل از ساعت زمین

پل طبیعت در تاریکی

پل طبیعت در تاریکی

یک کوله خالی برای ۹۶

حالا وقت آن رسیده که هر آنچه در کوله پشتی سال ۹۵ بوده است را در بیاورم و کوله پشتیم را برای سال ۹۶ پر کنم. بیست و نه اسفند ماه ۹۵، مکان کافه‌ی تازه تاسیس اگور، نزدیک میدان فردوسی. همان طرف‌های ساعت ۷، مانند پارسال.

پیش از آن که شروع کنم بیش از اندازه دو دل بودم که آیا اصلا این کار را بکنم یا خیر؟ انقدر این سال پر فراز و نشیب بود که می‌خواستم اصلا راجع بهش حرف نزنم.

ابتدای سال ۹۵ شاید اصلا فکر نمی‌کردم که این سال می‌خواهد مرا به کجا ببرد، به اتفاقاتش اشاره‌ای نمی‌کنم و فقط درس‌هایش را می‌خواهم بگویم. فهمیدم که زندگی هیچ وقت، شبیه به آن چیزی جلو نمی‌رود که برنامه ریزی کردیم، یک روز صبح از خواب پا شدم، مثل روزهای عادی از خانه بیرون زدم، و بعد از آن هیچ وقت حسین سابق نشدم، دغدغه‌ها، استرس‌ها، خستگی‌ها، ناراحتی‌ها، همه و همه با یک اتفاق رنگ باخت و شکل دیگری پیدا کرد.

با کمک دوستان خوم را جمع و جور کردم و یادگرفتم که باید صبر کرد. صبر را عجیب یاد گرفتم، تمرین کردم، زندگی کردم و عجیب تر این که نتیجه‌اش را هم دیدم. قبل از آن که جلو تر بروم، یادم هست که در کوله پشتی پارسال نوشتم که:

“ یادم هست سال ۹۴ مقدار زیادی امید در جیب کوله‌ام ریختم، اما همه‌ی امیدها را روی میز کافه می‌گذارم بماند تا پیشکار کافه آن را در سطل زباله بریزد، نه این که می‌خواهم ۹۵ را ناامیدانه آغاز کنم، اما می‌خواهم بگذارم بماند تا اتفاقات بد و غیر مترقبه امیدم را ناامید نکند و بگذارم لحظه‌ها شادم کنند و غم‌هایم در همان لحظه باقی بماند. بجای امید اندکی خودخواهی در جیب کوله‌ام می‌ریزم که نگذارم افرادی (نه همه) از من سوءاستفاده کنند. ”

و این بهترین تصمیمی بود که این سال گرفتم و با آن زندگی کردم. یک بار در زندگی این تصمیم را بگیرید و به آن عمل کنید. اما برویم سراغ کرده‌ها و نکرده‌های سال ۹۵، در سال ۹۵ تنها یک سفر رفتم، با خانواده به شمال، که برای سالی که تصمیم داشتم در آن بسیار سفر کنم، بسیار بد بود، اما خوب، نمی‌شد اصلا و برای این موضوع ناراحت نیستم. بسیار عکاسی کردم تا این یکی دو ماه آخر، که دچار مشکلات درونی با عکاسی خیابانی شدم و فعلا عکس گرفتن را متوقف کردم تا ببینم چه پیش خواهد آمد. درس‌هایم را کم و بیش بیشتر می‌خوانم و کمتر کار می‌کنم، چند ماهی در شرکت کارینا مشغول به کار شدم و روی پروژه ریتمو کار کردیم، که تجربه‌ی لذت بخشی بود، ولی این همکاری ادامه دار نشد، تفو بر تحصیلات آکادمیک که انسان را از کار و زندگی می‌اندازد! :)) خیلی چیزها را نگفتم و نمی‌خواهم بگم، اما باید گفت ۹۵ سال دیوانگی، بی‌قراری، صبر، اضطراب، دردناکی، صبر، خستگی، صبر، دلتنگی، صبر، واهمه از آینده‌ای مبهم و بازهم صبر بود. صبری دیوانه وار اما درست.

کوله پشتی ۹۶ را اما خالی می‌گذارم، همه چیز همینجا در ۹۵ باقی بماند بهتر است، می‌خواهم بگذارم ۹۶ خودش هر آنچه که لازم است را به من بدهد، همانطور که ۹۵ در اوج سیاهی به بهترین سال زندگیم تبدیل شد، می‌گذارم ۹۶ خودش تصمیم بگیرد که چه مهره‌هایی در بازی شطرنجش به کار گیرد، و سعی می‌کنم نسبت به قبل در این بازی زیرک‌تر باشم، چرا که هرچه بیشتر پیش می‌رویم، زندگی سخت‌تر، جدی‌تر و حوادث بدش دردناکتر و البته قشنگی‌هایش شیرین‌تر می‌شود.

کوتاه شد، چون نمی‌خواستم بنویسم، نوشتم، چون نمی‌خواستم نانوشته باقی بماند.

باز هم ممنون که خوندید.

حسین

تهران مرد، زیرا نفس ندارد.

مجموعه کوتاه «تهران مرد، زیرا نفس ندارد» نگاهی است کوتاه به تاثیر پدیده وارونگی هوا بر زندگی روزمره مردم شهر من، تهران. شهری که هرساله همین روزها هوایش بر اثر پدیده وارونگی هوا تیره و تار شده و نفس کشیدن را برای مردم دشوار و گاهی غیر ممکن می‌کند.

تهران_مرده_۴

 

تهران_مرده_۳

 

تهران_مرده_۲

 

تهران_مرده_۱

 

محرم ۹۵ – تهران

dsc_0346

امسال از عجیب‌ترین سال‌ها بود که هیچ سفری برای عکاسی از عزاداری‌های محرم شهر‌های مختلف جور نشد. اول قصد داشتم به یزد برم و از عزاداری با شکوه این شهر عکاسی کنم، اما به دلایلی نتونستم بلیت قطار برای این شهر رزرو کنم و خوب، سفر با ماشین به این شهر بسیار خسته کننده بود. سپس تصمیم گرفتیم با دوست عزیزم احسان برای روز هشت محرم به زنجان بریم، که خوب مشکلی پیش اومد و نتونستیم این کار رو انجام بدیم، نهایتا روز تاسوعا به بازار تهران رفتم تا از عزاداری همشهری‌های خودم عکس بردارم. عکس‌هایی که آپلود شدند، به جز یکی دو مورد، تقریبا ادیت نشده و خام هستند. نکته جالب برای من، از مراسم امروز بازار تهران و دسته‌های عزاداری‌ای که رد می‌شدند، بر خلاف عزاداری مردم زنجان که پارسال عکاسی کردم که اغلب به سینه زنی و زنجیرزنی مشغول بودند، بیشتر جنبه نمادین داشت.

عکس‌های این قسمت را به چند دسته تقسیم میکنم و در ادامه با هم می‌بینیم.

ادامه مطلب

گرافیتی‌های از جنس ابد

mirza-1

هرچی بیشتر تلاش می‌کنم که توی این بلاگ از زبان نوشتار به زبان گفتار نزدیک بشم، بیشتر احساس راحتی می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌تونم فکرام رو راحت‌تر با شما در میون بگذارم.

این بار می‌خوام راجع به یکی از زیبا‌ترین هنرهای خیابونی باهاتون حرف بزنم. حتما گاهی وقتی از روی پل عابر پیاده کریمخان رد شدید با گرافیتی‌های بلک‌هند رو به رو شدید، یا طرح I stand alone نفیر رو دیوار و نیمکت و همه‌جای این شهر دیدید. این گرافیتی‌ها هر کدوم قصه‌ای داره و به مسئله‌ای نقد وارد می‌کنه یا از ما درخواستی داره، مثلا مجموعه گرافیتی‌های روزی درخت بودم که چیزی در حد یک نوشته روی درختای خیابون ولیعصر بود و هدفش بیان اعتراض نسبت به قطع درختان خیابان ولیعصر بود.

A photo posted by Hosein Emrani (@_hosein) on

یا مجموعه فروشی از بلک‌هند که نزدیک‌های عید روی دیوارهای خیابون‌های ولیعصر و کریمخان به چشم می‌خورد و به بی‌کاری و فقر اشاره می‌کرد.

بلک‌هند – فروشی ۳ #blackhand . . . . . . #instalike #instagood #instadaily #everydaytehran #everydayiran #iran #tehran #photography #streetphotography

A photo posted by Hosein Emrani (@_hosein) on

برای کسی مثل من که به عکاسی خیابونی علاقه شدیدی داره، دیدن و پیدا کردن این گرافیتی‌ها لذت فراوونی داشت و حسی که بهم دست می‌داد مشابه مواقعی بود که تو بازی Tomb Raider یه معبد مخفی رو پیدا می‌کردم. بسیاری از گرافیتی‌هایی که پیدا کردم و عکس گرفتم، اشاره به مفاهیم سیاسی یا اجتماعی داشتند، اما این روزها اگر به اطرافتون نگاه کنید، طرح‌هایی خارق‌العاده، عجیب، تک‌رنگ و با مفاهیم انتزاعی روی دیوارهای این شهر شلوغ می‌بینید. گرافیتی‌های از جنس ابدیت، با سوال‌هایی از ازلیت انسان. گرافیتی‌هایی که در نگاه اول شما رو یاد آدم‌های فضایی می‌اندازه، اما وقتی بیشتر دقت می‌کنید می‌بینید پشت هر کدوم قصه‌ایه که می‌تونید تو ذهن خودتون بسازید. این گرافیتی‌ها کار هنرمندی به نام مستعار میرزاحمیده.

A photo posted by Hosein Emrani (@_hosein) on

هنوزم روی زمین، یه بهونه‌ای پیدا می‌شه، گریه‌هات همه واسه اون، خنده‌هات همه واسه اون…

A photo posted by Hosein Emrani (@_hosein) on

غریبه.

A photo posted by Hosein Emrani (@_hosein) on

 

من میرزا رو ندیدم. راستش دوست دارم از روی طرح‌هایی که روی دیوارهای تهران ازش می‌بینم بشناسمش. میرزا حتی خلاقیتش رو از این طرح‌ها فراتر برده و روی بعضی دیوارها آیینه‌هایی نصب کرده که هرکدوم شامل طرحی هستند. این آیینه‌ها مفهومی رو بازتاب می‌کنند که شما تو آینه می‌بینید.

 

باید خورشید همیشه نور به چشام بده…

A photo posted by Hosein Emrani (@_hosein) on

A photo posted by میرزا ◉ (@mirzaahamid) on

A video posted by میرزا ◉ (@mirzaahamid) on

 

به نظرم حتما اکانت اینستاگرام میرزا رو فالو کنید و دست‌نوشته‌ها، سوالات و طرح‌هاش رو دنبال کنید، همینطور وقتی تو خیابون قدم می‌زنید، سرتون رو از موبایلتون بیارید بیرون و با دقت بیشتری اطرافتون رو نگاه کنید، روی دیوارهای تهران، توی اکثر خیابوناش، هر روز کلی نمایشگاه رایگان هست، کلی سوال هست که توسط یه هنرمند خیابونی مطرح شده و کلی جواب که شما به عنوان مخاطب باید پیش خودتون بهش برسید.

خوش باشید.

حسین.

چیز‌هایی که تو عکاسی خیابونی یاد گرفتم

دوستانی که من رو توی اینستاگرام و یا ۵۰۰px دنبال می‌کنن حتما متوجه این موضوع شدن که من علاقه زیادی به عکاسی از سوژه‌های خیابونی دارم و از زمانی که دوربینم رو خریدم، یعنی حدود دوسال پیش تا الان زمان زیادی رو صرف عکاسی خیابونی کردم. این پرسه زدن تو خیابون درسایی بهم یاد داد که شاید وقتش باشه بعضیاش رو باهاتون در میون بگذارم.

از رنج دیگران سوء استفاده نکنید.

بله، ما تو شهری زندگی می‌کنیم که پر از آدمایی هست که از وضع زندگی مناسبی ندارند. آدمایی که شاید کارتن خوابن، شاید معتادن و از همه مهم‌تر کودکان کار. بچه‌هایی که فال می‌فروشن یا سر چهارراه گل فروشی می‌کنن سوژه‌های خوبی برای عکاسین و شاید برای پیج اینستاگرام شما لایک‌های زیادی بیارن و به عکس شما بعد اجتماعی بدن، ولی وقتی شما فقط در نقش یک رهگذر عمل می‌کنید، بهتره که از این رنج این آدما برای مقاصد شخصیتون سوء استفاده نکنید، وقتی عکس شما قرار نیست دردی رو از اون بچه دوا کنه، بهتره که شاتر دوربینتون رو بیارید پایین و رنجی به رنج‌هاش اضافه نکنید. تجربه شخصیم از عکاسی از بچه‌های کار، عکسی بود که از یک کودک گرفتم و با نگاهش به شدت شرمنده شدم. بعد از اون به خودم قول دادم که دیگه این کار رو نکنم، از شما هم می‌خوام این کار رو نکنید. بسیاری از سوژه‌ها هستند که شاید جذاب بیان، مخصوصا وقتی دید اجتماعی نسبت به عکستون دارید. مثلا افرادی که دست فروشی می‌کنن، یا آدمایی که اطراف خیابون ساز می‌زنن، خیلی از این آدما تو فاصله‌های دوری از محل سکونتشون این کار رو می‌کنن و دوست ندارن که دیگران بفهمند که کار اونا اینه. با اینکه به نظرم کار عار نیست و هرکی روزی حلال درمیاره دستش رو باید بوسید. پس اگه از این سوژه‌ها می‌خواید عکاسی کنید، طوری عکاسی کنید که چهرشون معلوم نباشه، اگه از این که عکسشون رو گرفتید ابراز نارضایتی کردند، ازشون عذرخواهی کنید و در مقابلشون عکس رو پاک کنید که حس اعتماد متقابل توشون بوجود بیاد. و اگه می‌خواید این کار رو بکنید، حتما ازشون اجازه بگیرید.

پنهان باشید

اولین چیزی که تو عکاسی خیابونی متوجه شدم این بود که آدما نباید متوجه حضور من توی خیابون بشن. سعی کنید تو چشم نباشید، مثل یک رهگذر عادی باشید و اگه سوژتون مردم عادین، سعی کنید که طوری عکاسی کنید که سوژه‌هاتون حالت طبیعیشون رو از دست ندن. وقتی یک نفر می‌فهمه دارید ازشون عکس می‌گیرید دیگه حالت نرمال خودش رو از دست می‌ده و عکس اون زیبایی اولیه که شما رو جذب کرده نخواهد داشت. البته این هست که عکاسی از آدما تو خیابون شاید شکستن حریمشون باشه، واقعا نمی‌دونم این کار درسته یا نه و می‌تونیم راجع بهش صحبت کنیم. ولی از اونجایی که از آدمای زیادی بی‌اجازه عکس گرفتم، مشکلی ندارم که آدمای زیادی ازم بی‌اجازه عکس بگیرن :) شاید منطق جالبی به نظر نیاد.

به نظرم پنهان بودن جالبه، ولی اگه کسی فهمید دارید ازش عکس می‌گیرید بهتره رفتارتون غیر عادی نباشه و به عبارتی از صحنه فرار نکنید، لبخند بزنید و سعی کنید باهاش گفت و گو کنید، مثلا من همیشه می‌پرسم می‌شه ازتون عکس بگیرم؟ با این که می‌دونم دیگه این عکس جذابیتی نداره. تو عکاسی از اماکنی مثل بازار، ارتباط برقرار کردن با آدما شرط اوله. باید سعی کنید بتونید آدما رو قانع کنید که ازشون عکس بگیرید، مخصوصا اگه سوژه عکستون مغازه یا دکان شخصی باشه، اونجا دیگه حریم شخص دیگه‌ای محسوب می‌شه و عکاسی بی اجازه ازش یه جورایی بی‌اخلاقیه.

در ضمن تو عکاسی خیابونی شناور باشید و سعی کنید یک جا ثابت نمونید.

شما را شما را به اماکن ممنوعه

از اماکنی که عکس برداری ممنوعه به هیچ وجه عکاسی نکنید، این اماکن معمولا با تابلوی عکس برداری ممنوع مشخص شدن، مثل اماکن نظامی، پاسگاه‌ها، قرارگاه‌های نظامی، کلانتری‌ها، دادگاه‌ها، زندان‌ها و سازمان‌های دولتی و سفارت‌ها و چیزهایی از این قبیله، البته می‌شه این رو به سربازا و افرادی که لباس نظامی تنشونه هم تامیم داد. عکاسی از این افراد و مکان‌ها طبق قانون ممنوعه، علاوه بر ضبط دوربین، پاک شدن عکسا و جریمه، ممکن مشکلات جدی‌ای براتون به وجود بیاره، پس درباره‌ی این موضوع با خودتون جدی باشید و دور این کار رو یه خط قرمز کلفت بکشید. اما در مورد مجوز عکاسی، اون رو به هرکسی نشون ندید. یعنی حتما از کسی که شما رو تو خیابون مورد سوال قرار داده کارت شناسایی بخواید. چون که ممکنه که مامور نبوده باشه و قصد اذیت شما رو داشته باشه و حتی بخواد که ازتون اخاذی کنه. این مورد یک بار برای من اتفاق افتاد که خوب خوشبختانه چون تنها نبودم تونستیم سالم از دست فرد مامورنما خلاص بشیم. در ضمن از مکان ممنوعه هم عکاسی نکرده بودم و این برام یه خط قرمزه. :|

زیاد ببینید

عجیب به نظر میاد؟! باید حسابی سر و گوشتون بجنبه! توی خیابون کلی چیز هست که باید بتونید ببینید و ازش عکس بگیرید. اطرافتون رو خوب و با دقت نگاه کنید، چیزایی می‌بینید که شاید به چشم هیچ کس نیاد، از نحوه ایستادن آدما و تعاملشون باهم تا یه گلدونی که می‌تونه پشت یه پنجره باشه یا دیوار نوشته‌ای که احتمالا راجع بهشون توی یه پست دیگه باهاتون حرف می‌زنم، همشون رو وقتی می‌بینید که دقت کنید. این موضوع کم کم شما رو به یه آدم سر به هوا تبدیل می‌کنه، یعنی حتی وقتی که دوربین باهاتون نیست و قصد عکاسی هم ندارید ناخودآگاه چیزایی می‌بینید که دیگران نمی‌بینن. نه که وجود نداشته باشه، صرفا بهشون دقت نمی‌کنن. پس شما باید اون کسی باشید که چیزایی که دیگران نمی‌بینن رو به تصویر بکشید.

یه نکته‌ای که شاید تو هیچ عنوانی نگنجه اینه که آدما سوژه‌های شما نیستن، هرکدوم از آدما، با هر ظاهر و هر چهره‌ای و هر جنسیتی، برای خودش داستانی داره و این داستان بی‌نهایت مهمه و اون آدم رو منحصر به فرد می‌کنه، شما آدم‌ها رو می‌بینید و لحظه‌ای از قصشون رو با عکسی که می‌گیرید ثبت می‌کنید. شما می‌تونید برای هر عکس قصه‌ای که دوست دارید رو بسازید. ولی نمی‌تونید آدما رو قضاوت کنید. آدما قسمتی از داستانی هستند که شما روایت می‌کنید. توی این روایت داستان آدما رو تبدیل به ابزاری برای زیبا شدن عکستون نکنید.

اینا تجربه‌های غیرکارشناسانه‌ی من بود چون من دانشی تو عکاسی ندارم. هیچ کدوم صد در صد صحیح نیست، نصیحت هم نبود و فقط حرفایی بود که دوست داشتم بزنم. می‌تونیم راجع بهشون صحبت کنیم پس اگه نظری دارید همین پایین باهم گپ می‌زنیم :)

حسین.

 

کوله پشتی

94

بالاخره ساعت ۷ شب روز ۲۹ اسفندماه ۹۴، برنامه‌های زندگی من به این صورت جلو رفت که تو کافه ۲۱ (از معدود کافه‌هایی که این ساعت این روز باز هستش) بنشینم و سعی کنم سال ۹۴ رو مرور کنم و کوله پشتیم رو ببندم، تا کم کم به سال جدید وارد شیم. اگه بخوام اتفاقات مهم ۹۴ رو از اوایلش شروع کنم، شروع قوی‌تر فعالیت‌های دانشجویی من با انجمن علمی کامپیوتر دانشگاهمون (اگه هنوز در جریان نیستید، من دانشجوی سال سوم رشته‌ی کامپیوتر دانشگاه خواجه‌نصیرم) بود. تو خرداد ۹۴ استارتاپ ویکند دانشگاه خواجه نصیر رو برگزار کردیم که توی دانشگاه ما به نوع خودش رویداد بزرگی بود، توی این رویداد من فهمیدم که قبول کردن بعضی‌ مسئولیت‌ها خیلی سخت و حساسه و البته فهمیدم که همیشه لازم نیست برنامه ریزی کنی، چون وقتی فکر می‌کردم کسی برای کمک بهت نیست، از جاهایی دوستانی برای کمک آمدند که فشارهای برگزاری این رویداد رو بسیار بسیار کم کردند. بهترین همکاری دانشجویی ما در این دوران رقم خورد و با تمام کمی ها و کاستی‌ها رویدادی در خور توجه برگزار کردیم و البته نیازی به گفتن نیست که آبرومندانه مشروط شدم :) فعالیت‌های دانشجوییم که از استارتاپ ویکند شروع شد، با شماره اول سری جدید نشریه عصررایانه ادامه پیدا کرد و در جشن شب یلدای دانشگاهمون به اوج رسید و من دوستانی پیدا کردم که بسیار قدرشان را می‌دانم و روزهایی در دانشگاه ساختیم که بسیار خاطره‌انگیز هستند و بیش از اندازه ممنونشون هستم، با بازگشایی انجمن اسلامی دانشگاهمون پس از هفت سال پلمب غیرقانونی و ناعادلانه، در انتخابات انجمن اسلامی شرکت کردم  و اکنون در شورای مرکزی اولین دوره‌ی انجمن اسلامی بعد از بازگشایی هستم.

از فعالیت‌های دانشجویی بگذریم، همانطور که در کوله‌پشتی سال پیش نوشتم، بخشی جدایی ناپذیر از زندگی من این روزها عکاسی و دنیای زیبا و بی‌مرز تصاویر است. برای اولین بار در زندگیم برای به تصویر کشیدن رویدادی سفر کردم و به شما توصیه می‌کنم که حتی تنهایی سفر کنید و دایره دیدتون نسبت به دنیای اطرافتون رو گسترش بدید. تصمیمی که اواخر این سال گرفتم این بود که سعی داشته باشم که اتفاقاتی را به صورت فتوبلاگ دربیاورم که سفرنامه زنجان یکی از این فتوبلاگ هاست. غیر از این سفرها ساعت‌‌ها در شهر پر از دود و درد ولی قشنگم تهران قدم زدم و عکس‌های بسیاری گرفتم که بعضی از آنها در اینستاگرام و اکانت ۵۰۰ پیکسلم منتشر شد و بسیاری از آنها ماندند تا شاید روزی به قاب دربیایند. برای اولین بار هم عکس‌هایم ارزش خبری داشتند و سیتیزن ساید فرانسه که البته یک کمپانی واسط خبری است عکس‌های من از طرفداران لیست امید در تهران رو منتشر کرد که برای کسی مثل من که هیچ مهارتی در عکاسی نداره اتفاق قشنگی بود.

زندگی من بخش دیگری نیز داشت که آن کار بود. روزهای بسیار سخت و پرکاری در فیدیلیو داشتیم و فیدیلیو ۳ رو منتشر کردیم. به دلیل فشار درسی مدتی از تیم فیدیلیو جدا شدم اما خوشبختانه بعد از سه ماه به این تیم برگشتم. در این مدت با تیم خوب فرداد پروژه نمودار رو استارت زدیم که همکاری خوبی بود با این که پروژه موفقیت چندانی نداشت.

حالا که تقریبا اتفاقات سال گذشته رو از کوله‌ام درآوردم و روی میز کافه چیدم، بهتر است که وسایل کوله سال آینده را جدا کنم و راه بیفتم که سال جدید رو آغاز کنم. در کوله‌ام فضای بسیار زیادی را به دوربین عکاسی ام اختصاص می‌دهم و سعی می‌کنم که حرفه‌ای تر عکاسی را دنبال کنم. هنوز جایی برای لپتابم هست چرا که می‌دانم که تنها وسیله‌ای که می‌تواند جیب‌هایم را پر کند همین لپتاپ است :) اما خیلی اهمیتی ندارد که چقدر پول دربیاورم چون لذت بردن از زندگی در این روزها برایم مهم‌تر است، برای همین نمی‌گذارم ۹۵ سال فشرده‌ای از لحاظ کاری باشد و بیشتر تمرکزم را روی درس‌های دانشگاه و فعالیت‌هایی که به آنها علاقه دارم مثل عکاسی و سفر می‌گذارم. یادم هست سال ۹۴ مقدار زیادی امید در جیب کوله‌ام ریختم، اما همه‌ی امیدها را روی میز کافه می‌گذارم بماند تا پیشکار کافه آن را در سطل زباله بریزد، نه این که می‌خواهم ۹۵ را ناامیدانه آغاز کنم، اما می‌خواهم بگذارم بماند تا اتفاقات بد و غیر مترقبه امیدم را ناامید نکند و بگذارم لحظه‌ها شادم کنند و غم‌هایم در همان لحظه باقی بماند. بجای امید اندکی خودخواهی در جیب کوله‌ام می‌ریزم که نگذارم افرادی (نه همه) از من سوء استفاده کنند. هنوز جا برای اعتماد در جیب کناری کوله ام هست، و به خودم و دوستانم اعتماد دارم و برایشان شادی می‌خواهم و برای رسیدن به این شادی تلاش می‌کنم. در کنار دوربینم همیشه جایی برای یک کتاب می‌گذارم، سال ۹۴ به لحاظ خواندن کتاب سال خوبی بود، اما جا دارد که بهتر شود، هنوز کتاب‌هایی هست که از نخواندشان در ۲۱ سالگی شرمنده‌ام. یک مداد و یک دفتر در کوله‌ام می‌گذارم که یادم باشد بیشتر سفرها و پیاده‌روی‌هایم را در این بلاگ بنویسم و با شما در میون بگذارم، شاید خواندنشان خالی از لطف نباشد.

شاید ۹۴ به اندازه کافی راضی کننده نبود. اما هنوز راه درازی مونده و کسی چه می‌دونه، هر روز از درون دیگ زندگی چیزهای تازه‌ای می‌جوشد.

پینوشت: عکس را کیارش فرهمند عزیزم گرفته.

درباره یک در، یا سرومد زمستون

پانارومای انجمن اسلامی

برای خیلی از دانشجویانی که در دانشکده برق و کامپیوتر دانشگاه خواجه نصیر درس می‌خوانند، مخصوصا ورودی‌های جدید‌تر مثل  من که از سال ۹۲ به این دانشگاه آمدم، همیشه یک سوال مطرح بود و یک در بسته، این که این در، در کجاست و چرا این همه وقت بسته‌است و اصلا داستان چیه؟ کمی بعد که با بچه‌های فعال دانشگاه آشنا شدیم، فهمیدیم این در، در اتاق انجمن اسلامی دانشکده برق و کامپیوتره که از سال ۸۷ پلمب است و کسی داخل آن نرفته، دری که هفت سال است بسته است و روی آن قفلی زده بودند، و پنجره‌ای باز که هرچه خاک و کثیفی و باران و نم است را به داخلش بکشونه تا سریع‌تر و بیشتر خراب شه. از شیشه خاک گرفته در که داخل را نگاه می‌کردیم، زمین پر بود از روزنامه‌های قدیمی که در هم و برهم روی هم ریخته بودند و میزی در وسط، کتابخانه‌هایی که در کنجی خاک می‌خوردند ولی خالی نبودند و پر بودند از کتاب های جورواجور. این در تقریبا نمادی شده بود، روزهایی بود که هرروز یک شاخه گل روی آن می‌گذاشتیم به این امید که باز شود و حتی روز دانشجو (۱۶ آذر ۹۴)، این در را در حرکتی خود‌جوش و دانشجویی گلباران کردیم، شاید قدرت و هم‌بستگی دانشجویان این قفل را بشکند که شکاند.

ادامه مطلب

در پایان یک سال

تقریبا یه سال پیش این موقع‌ها بود که کل سال ۹۲ ام رو توی سه تا برگه‌ی کوچیک خلاصه کردم، نه که اونقدر سال بزرگی نباشه، ولی اتفاق‌های هایلایتش کم بودن و بعضی‌هاش خیلی شخصی بودند، اون برگه‌ها رو هیچ کس نخوند. حالا یکسال گذشته و الان که دو روز بیشتر از سال ۹۳ باقی نمونده، درحال نوشتن این متن، دارم فکر می‌کنم که ۹۳ چطور سالی بود؟! اگه بخوام ۹۳ رو توی یه جمله تعریف کنم، ۹۳ یه داروی تلخ ولی مفید برای زندگیم بود. الان که فکر می‌کنم می‌بینم که حرف زدن راجع بهش چقدر می‌تونه دشوار باشه. اوایل، آروم و مثل باقی سال‌‌های عمرم بود. اما کم کم درس‌هاش و فراز و نشیب‌هاش شروع شد. برای اولین بار جایی که همه چیز رو به امیدواری و زیبایی بود، شکسته شدم. حرف زدن راجع بهش رو دوست ندارم و ازش می‌گذرم. اولین مشروطی زندگیم رو هم تو سال ۹۳ تجربه کردم :) تو تابستون ۹۳ یاد گرفتم که آدم‌ها برای فراموش کردن می‌تونن تا چه حد ترسناک بشن، تا چه حد می‌تونه یه آدم توی لاک خودش فرو بره و تا چه حد می‌تونه از بقیه فاصله بگیره. تابستون ۹۳ بهم یاد داد که گاهی باید خودخواه بود. ولی من هنوز یاد نگرفته بودم که چطور خودخواه باشم، خودم را غرق در کار کرده بودم و از دنیای اطرافم فاصله زیادی گرفته بودم. صبح تا شب سرکار بودم و شب تا نیمه شب به انجام پروژه‌های فریلنسریم می‌پرداختم. کارهایی بی‌کیفیت که از روحیه بدم نشئت می‌گرفت و بی‌اهمیت ترین چیز برام میزان پولی بود که به حساب بانکیم وارد می‌شد. با آغاز مجدد دانشگاه، به اتفاق‌های تازه‌ای فرصت رخ دادن دادم، باخودم فکر کردم که همه‌ی ما، روزی به اجبار مشغول انجام کاری خواهیم شد و شغلی خواهیم داشت تا گرسنه نمانیم، ولی همه نمی‌توانیم از دوران دانشگاه خود لذت ببرند، یعنی دوران دانشگاه تکرار نخواهد شد، برای همین از تیمی که حدود یکسال و چند ماه با آن همکاری می‌کردم جدا شدم و تمامی روزهایم را در دانشگاه می‌گذراندم. در دانشگاه کم کم با کسانی آشنا شدم که در طول سال قبل که برنامه‌ام تمام کار بود، تنها اسم و عکسی در فیسبوک و نام هم‌دانشگاهی برایم داشتند. هرکدام تجربه کشف کردن آدمی جدید بودند، آدمی با داستان‌های خاص خودش، با غم و شادی‌های مخصوص خودش، برایم دوستی‌هایی شکل گرفت که می‌دانم عمقشان بسیار زیاد است. ۹۳ سالی بود که تلخی‌های زیادی به من نشان داد. سال پر فراز و نشیبی که باعث شد کسانی که به ظاهر دوستند، در بین راه به کناره‌های جاده بروند و دیگر همراهیم نکنند. سالی پر از تلخی‌هایی که گاهی می‌شد از اشتباه خودم باشد، اما بیشتر اوقاتش تقصیر از من نبود، سالی بود که بارها شاکی شدم که این چه وضعیتی است؟! آیا اصلا خدا مرا هم می‌بیند؟! اما باز هم دوستی بود که مرا از تاریکی و ناامیدی نجات می‌داد و ارزش آن دوست و این دوستی برایم بی‌نهایت است.

جدای از بحث‌های شخصی، در زندگی حرفه‌ای و کاری، ۹۳ سالی پربار بود. تجربه کاری بلند مدت به صورت دورکاری با تیم بسیار خوب فیدیلیو داشتم، که همیشه درس‌های زیادی چه از لحاظ کاری، مدیریت زمان و چه از لحاظ کنترل فکر، و بهتر دیدن به من آموختند، و می‌دونم که به زودی قراره کارهای بسیار بسیار خوبی با هم بکنیم که شما هم می‌تونید منتظرش باشید. زندگی پر ریسک فریلنسری رو هم تجربه کردم، ماه‌هایی که پروژه‌ای نیست و به تبع، پولی هم نیست و ماه‌هایی که پروژه‌هایی می‌گیری و فکر می‌کنی چه قدر همه چی عالیست اما چشم انتظار دریافت، موهایت مثل دندان‌هایت سفید می‌شود! سبک زندگی جالبیست و گمان می‌کنم برای کسی چون من که دوست دارد برنامه ریزی تمام ساعات روز و هفته‌اش دست خودش باشد، بهترین سبک کار کردن است.

اما ۹۳ بخش دیگه‌ای هم داشت که می‌شه ازش به عنوان نیمه گم‌شده زندگیم یاد کنم، دنیای بی‌نهایت تصاویر. اواخر تابستان ۹۳ بود که یک دوربین حرفه‌ای نیکون خریدم. از آن موقع فصل تازه‌ای برایم شروع شد، روز‌های زیادی دوربین همراهم بود و من تنها در خیابان‌ها قدم می‌زدم و عکس می‌گرفتم، سعی می‌کردم کشف کنم، چیزایی رو ببینم که دیگران شاید نبینند و گاهی اوقات هم موفق می‌شدم، گاهی ساعت‌ها قدم می‌زدم و عکسی گرفته نمی‌شد، گاهی هم تنها پنج دقیقه بعد از شروع راه رفتن، احساس می‌کردم عکس‌هایی که می‌خواستم را گرفتم. در این بین، در مسابقه عکاسی #شهرچنار که توسط شهرداری تهران برگزار شد مقام سوم آوردم و با این‌که مسابقه کوچکی بود، اما برایم خوشایند بود که از بین ۱۱ هزار عکس، عکس من توسط هیئت داوران انتخاب شد. عکس‌هایم را بیشتر در اکانت اینستاگرامم و برخی از آنها را هم در پروفایل ۵۰۰px، با دوستانم به اشتراک می‌گذارم.

این‌همه از تلخی داروی ۹۳ گفتم. از بهترین درسش هم با شما صحبت کنم، خودتان را وقف کسانی بکنید که ارزشش را دارند و از حذف کردن آدم‌ها از زندگی‌تون ترسی نداشته باشید، یه درخت، باید گاهی هرس شه تا بتونه بهتر شاخ و برگ بده و رشد کنه. درخت دوستانتون رو گاهی هرس کنید، برگ‌‌های تازه‌ای درمیاد ;)

مرسی که کوله‌پشتی نه چندان قشنگ من رو خوندید.

سال خوبی داشته باشید.

حسین.